قلب یخی |
|
سلام دوستای گلم طبق معمول داشتم مجله می خوندم که چشمم به مطلبی افتاد خیلی قشنگ بود دلم نیومد براتون ننویسم جعبه ای برای عشق مردی دختر سه ساله ای داشت روزی مرد به خانه آمد و دید که دخترش گرانترین کاغذ زرورق کتابخانه او را برای آرایش جعبه کودکانه هدر داده است. مرد دخترش را به خاطر اینکه کاغذ زرورق گرانبهایش را برای آراستن جعبه ای بی ارزش هدر داده تنبیه کرد و دختر کوچک آن شب با گریه به بستر رفت و خوابید روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز کرده است. مرد تازه متوجه شد که آن روز٬ روز تولدش است و دخترش زرورق ها را برای هدیه تولدش مصرف کرده است. او با شرمندگی دخترش را بوسید و جعبه را از او گرفت و درب جعبه را باز کرد اما با کمال تعجب دید که جعبه خالی است. مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که جعبه ی خالی هدیه نیست و باید چیزی درون آن قرار داده می شد. اما دخترک با تعجب به پدر خیره شد و به او گفت که نزدیک به هزار تا بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا پدر هر وقت دلتنگ شود با بازکردن جعبه یکی از بوسه ها را مصرف کند. به نظر من داستان جالبی بود چرا ما آدم بزرگا همش به ظاهر قضیه نگاه می کنیم چرا فکر نمی کنیم ممکنه کار طرف مقابل یه معنی دیگه غیر از اونچه خودمون فکر می کنیم داره ٬ داشته باشه. نظر شما چیه؟ نوشته شده توسط ندا تاریخ یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 20:32 |+|
باز در چهره خاموش خیال خنده زد چشم گناه آموزت باز من ماندم و در غربت دل حسرت بوسه هستی سوزت باز من ماندم و یک مشت هوس، باز من ماندم و یک مشت امید یاد آن پرتو سوزنده عشق که ز چشمت به دل من تابید باز در خلوت من دست خیال، صورت شاد ترا نقش نمود بر لبانت هوس مستی ریخت، در نگاهت عطش طوفان بود یاد آنشب که ترا دیدم و گفت دل من با دلت افسانه عشق چشم من دید در آن چشم سیاه، نگهی تشنه و دیوانه عشق یاد آن بوسه که هنگام وداع بر لبم شعله حسرت افروخت یاد آن خنده بیرنگ و خموش که سراپای وجودم را سوخت رفتی و دل من ماند بجای، عشقی آلوده به نومیدی و درد نگهی گمشده در پرده اشک، حسرتی یخ زده در خنده سرد آه، اگر باز بسویم آئی دیگر از کف ندهم آسانت ترسم این شعله سوزنده عشق، آخر آتش فکند بر جانم. نوشته شده توسط ندا تاریخ یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت 18:57 |+|
آري زندگي يعني همين زندگي يعني غروب لحظه ها زندگي یعنی هزاران آه دل زندگي يعني که بايد آب شد زندگي يعني که در درياي غم باید صبر کرد و غرق شد زندگي يعني نگاهي بر رخي زندگي يعني که تنها تر شدن زندگي يعني که عاشق تر شدن زندگي يعني که با خود بي ريا بي رياي بي رياي بي ريا زندگي يعني که عاشق بود و مرد زندگي يعني که بايد تا ابد چشم در راه يکي داد و نديد زندگي يعني که با اشک دو چشم ديده را بر هم نهيم و دل ... نوشته شده توسط ندا تاریخ شنبه چهارم فروردین 1386 و ساعت 0:12 |+|
سلام دوستان خوشحالم که دوباره می تونم بنویسم آخه این چند وقته خیلی سرم شلوغ بود و گرفتاری اونقدر زیاد بود که نتونستم بنویسم اما حالا سعی می کنم باشم در کنارتون دوستون دارم نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت دلی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد بدست طفلکی گستاخ و بازیگوش و او بگریزد پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را نوشته شده توسط ندا تاریخ چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت 20:52 |+|
|