قلب یخی |
|
به که باید دل داد ؟ به که باید پیوست ؟ و به چشمان که باید خندید ؟ به نسیم گذرا٫ به گل اطلسی و یاس سفید یا به مهتاب خدا ؟ به که باید پیوست ؟ به عبور گل سرخ ٫ یا به تکرار نگاه یا به صدای نفس چلچله ها ٫ یا به یک برگ خزان دیده زرد ؟ به که باید دل داد ؟ به یکی مرد بزرگ ٫ یا به یک کودک شیطان شرور یا به یک نغمهً شاد ؟ به که باید پیوست ؟ به یکی رود زلال٫ یا به یک رشتهً پیچیدهً کوه یا به یک کوچ پر از عشق پرستوی قشنگ ؟ به که باید خندید ؟ به نگاه تر یک پروانه یا به یک شعلهً مستانهً شمع یا به یک روشنی تار دل دیوانه ؟ به باید دل داد ؟ به که باید پیوست نوشته شده توسط ندا تاریخ پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 و ساعت 22:57 |+|
من به خشنودی خود می نگرم و به اینکه نفس عشق چه حالی دارد؟ و به اینکه تو چرا با همه ی شوق مرا می خوانی و به یک قهر مرا می رانی؟ من به یکرنگی این آینه ها مشکوکم که مرا با همه ی سادگیم چون کلافی پر از گمراهی ، چون مترسک پر از ویرانی به هزاران گونه مثل هیچ نمایان کردند ، من در اینجا نفسم تنگ است بس که گرداگردم پر از دیوار است گر نبودی اینجا ، گر دلت با دل من ساده و یکرنگ نبود بی گمان غصه مرا می دزدید می سپردم به خزان در دو دستان توانای خزان می مردم بی تو دستم سرد است ، بی تو روحم چون موج بی قرار است دلم در تپش و در شور است ، با تو اما شادم تا تو هستی هستم . نوشته شده توسط ندا تاریخ پنجشنبه هشتم تیر 1385 و ساعت 10:36 |+|
خاک را تجربه کردن زیباست زندگی را ، مرگ را ، هذیان را و در اندیشه ی رخوتناکی که ازل را به ابد ،که جهان را به عدم غوطه خوردن زیباست شاید اینجا ، آنجا در پناه دودی که مه آلودترین روز جهان در پس اوست بتوان مرگی دید ، مرگی دید که شقایق ها هم ، گلها هم ، زندگی هم محو زیبایی بی حد و حسابش باشند و من آنروز چنین مرگی را به صد آغاز و به صد زیبایی و به هر آنچه که دوستش دارم نتوانم بخشید . نوشته شده توسط ندا تاریخ دوشنبه پنجم تیر 1385 و ساعت 9:54 |+|
|