تبليغاتX
قلب یخی
قلب یخی

غربت

 

در این دنیا که غم دارم

 

یکی هم نیست غمخوارم

 

کجا باید روم زینجا

 

که صد سال است بیمارم

 

چو من بی دوست بنشینم

 

کسی حتی نمی آید

 

سراغ از دوست چو می گیرم

 

جهانی می شود یارم

 

چو مجنون بی خبر از حال لیلی هستم و اینجا

 

به هر کس می دهم دل را

 

به جز آن یار دلدارم

 

اگر زین بی وفایی ها

 

شکایت کنم با او

 

نه از حالم خبر دارد

 

نه می بیند که بیمارم

 

بزن مطرب نوایی خوش که این غم را بپوشانی

 

که ازین آواز غمگینم

 

رفیقی نیست جز تارم

 

کجا باید روم زینجا

 

که آنجا هست دلدارم .

 



نوشته شده توسط ندا تاریخ شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 و ساعت 20:2

|+|

http://neda559.blogfa.com

 

زبانم را نمی فهمی،  نگاهم را نمی بینی

 

ز اشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بینی

 

سخن ها خفته در چشمم

 

نگاهم صد زبان دارد

 

سیه چشما !

مگر طرز نگاهم را نمی بینی

 

سیه مژگان من !

موی سپیدم را نگاهی کن

 

سپید اندام من !

روز سیاهم را نمی بینی

 

پریشانم

دل حسرت را نمی جویی

 

پشیمانم

نگاه عذر خواهم را نمی بینی

 

گناهم چیست جز عشق تو

 

روی از من چرا می پوشی

 

مگر ای ماه من !

 

چشمان بی گناهم را نمی بینی .

 



نوشته شده توسط ندا تاریخ دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 و ساعت 16:9

|+|

http://neda559.blogfa.com



نوشته شده توسط ندا تاریخ پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 و ساعت 13:54

|+|

http://neda559.blogfa.com

 

جاده ی باغ بهشت

جاده ای خواهم یافت

 

خارج از شهر شلوغ

 

و سفر خواهم کرد

 

راه سبزی که، مرا خواهد برد

 

می روم آن جایی

 

که دل پنجره هایش، پر نور

 

آفتابش به تبسم، به تن نازک گل

 

چشم ابرش، نمناک

 

قامت جنگل زیبایش، سبز

 

حوض زیبا، پر آب

 

همه باغ، پر از زمزمه ی پاک نسیم

 

می روم تا آن جا

 

کآتش شمع، نمی سوزاند

 

پر پروانه، پر از شوق پریدن در باغ

 

و قفس، واژه ی نازیبایی است

 

که فراموش شده است

 

و همه چلچله ها، آزادند

 

ساکنانش دلشاد

 

می روم در باغی

 

که پرستوهایش، لانه بر شاخه ی نارنج کنند

 

صحبتی نیست زسنگ

 

آسمانش، آبی

 

رودهایش، جاری

 

مردمانش، عاشق

 

رنگ شادی، به همه قامت باغ

 

همه باغ، پر از آرامش

 

شاخه ها پر سایه

 

زیر هر سایه، دلی شاد و رها

 

و نگاهان، همه لبریز  سلام

 

دم دروازه، کسی منتظرم خواهد بود

 

جاده را باید رفت

 

و سفر باید کرد .



نوشته شده توسط ندا تاریخ یکشنبه هفتم خرداد 1385 و ساعت 17:36

|+|

http://neda559.blogfa.com

 

سال بد

 

سال باد

 

سال اشک

 

سال شک

 

سالی که غرور گدایی کرد

 

زندگی دام نیست

 

عشق دام نیست

 

حتی مرگ دام نیست

 

چرا که یاران گمشده، از ادند

 

از اد و پاک ...

 

من امیدم را در یأس یافتم

 

مهتاب را در شب

 

عشقم را در سال بد یافتم

 

و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم

 

گر گرفتم

 

زندگی با من کینه داشت

 

من به زندگی لبخند زدم ...

 

خاک با من دشمن بود

 

من بر خاک خفتم ...

 

چرا که زندگی سیاهی نیست

 

نبود بدی ، من بد بودم

 

تو خوبی و این تمام اعترافهاست

 

گریسته ام و راست گفته ام

 

خندیدم و این بار نیز راست گفته ام

 

زیرا آخرین اشک من نخستین لبخندم بود

 

تو را دریافتم ... تو را شناختم

 

عقده هایم شعر شد

 

سنگ شعر شد

 

دشمنی شعر شد

 

همه ی شعرها خوبی شد

 

من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم

 

من به خوبی ها نگاه کردم

 

چرا که تو خوبی و این همه ی اقرارهاست

 

بزرگترین اقرارها

 

من به اقرارهایم نگاه کردم

 

سال بد رفت و من زنده شدم

 

تو لبخند زدی و من برخواستم

 

دلم می خواهد خوب باشم

 

باشم و برای همین راست می گویم

 

دلم تو را می خواهد

 

با من بمان ...

 



نوشته شده توسط ندا تاریخ شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 10:52

|+|

http://neda559.blogfa.com

نمی دانم چه باید کرد ؟

 

بمانم یا که بگریزم ؟

 

اگر خواهم بمانم با تو ، میبازم جوانی را ؟

 

و گر خواهم که بگریزم چه سازم زندگانی را ؟

 

گریزان بودن از یکسو

 

غم یارم از یکسو

 

کجا باید کنم فریاد این  درد نهانی را ؟

 

نمی دانم چه باید کرد ؟

 

بمانم یا که بگریزم ؟

 



نوشته شده توسط ندا تاریخ چهارشنبه سوم خرداد 1385 و ساعت 13:2

|+|

http://neda559.blogfa.com

 

 

 نیمه شب بود و غمی تازه نفس

 

 ره خوابم زد و ماندم بیدار

 

 ریخت از پرتو لرزنده ی شمع

 

 سایه ی دسته گلی بر دیوار

 

 همه گل بود ولی روح نداشت

 

 سایه ای مضطرب و لرزان بود

 

 چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه

 

 گوییا مرده ی سرگردان بود

 

 شمع خاموش شد از تندی باد

 

 اثر از سایه به دیوار نماند

 

 کس نپرسید کجا رفت؟  که بود؟

 

 که دمی چند در اینجا گذراند

 

 این منم خسته در این کلبه ی تنگ

 

 جسم درمانده ام از روح جداست

 

 من اگر سایه ی خویشم، یا رب

 

 روح آوره ی من کیست؟ کجاست؟

 

 کاروان رفته بود و دیده ی من

 

 همچنان خیره مانده بود به راه

 

 خنده میزد به درد و رنجم آشک

 

 شعله می زد به تار و پودم آه

 

 رفته بودی و رفته بود از دست

 

 عشق و امید و زندگانی ی من

 

 رفته بودی و مانده بود به کجا

 

 شمع افسرده ی جوانی ی من

 

 شعله ی سینه سوز تنهایی

 

 باز چنگال جانخراش گشود

 

 دل من در لهیب این آتش

 

 تا رمق داشت دست و پا زده بود .

 

 

  ممنون که نظر دادین پرهام عزیز و آقا سعید و آقا رضا منتظر نظرات بعدیتون هستم

 تا بعد بای.

 

 

 

 



نوشته شده توسط ندا تاریخ سه شنبه دوم خرداد 1385 و ساعت 20:47

|+|

http://neda559.blogfa.com

قدم زنان در خیابانی بلند

 

که انتهایش بی نشان بود

 

که درختان بلند،بلندتر از افکار من

 

در بلندای خیابان

 

سر به شانه ی یکدیگر گذاشته

 

خیابان را یک رنگ سبز می نمود

 

دست در جیب،سر به هوا،اشک ها جاری

 

در فکر حرفهایش بودم

 

می رفتم بدون آنکه بخواهم بروم

 

از پشت پرده ی اشک ها دیدم

 

قاصدکی آمد

 

در خیالم گفتم

 

گاه یک قاصدک به تو دل می بندد

 

وگاه تو به قاصدکی

 

گاه در کنار هم می شوید ما

 

گاه بدون هم می شوید من تنها

 

قاصدک خبرم داد

 

خبر بی خبری

 

خبر از عشق

 

خبر از من

 

خبر از تو

 

خبر از ما

 

گفت از ارزش دل

 

گفت از قیمت عشق

 

و در آن لحظه قلبم را به ضرب سکه ی عشق سپردم

 

و به دیواره ی قلبم اسمی حک کردم این چنین

 

اولین عشق ...

 



نوشته شده توسط ندا تاریخ دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 20:20

|+|

http://neda559.blogfa.com