قلب یخی |
|
خداوندا کفر نمیگویم نوشته شده توسط ندا تاریخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت 14:22 |+|
سلام دوستای گلم طبق معمول داشتم مجله می خوندم که چشمم به مطلبی افتاد خیلی قشنگ بود دلم نیومد براتون ننویسم جعبه ای برای عشق مردی دختر سه ساله ای داشت روزی مرد به خانه آمد و دید که دخترش گرانترین کاغذ زرورق کتابخانه او را برای آرایش جعبه کودکانه هدر داده است. مرد دخترش را به خاطر اینکه کاغذ زرورق گرانبهایش را برای آراستن جعبه ای بی ارزش هدر داده تنبیه کرد و دختر کوچک آن شب با گریه به بستر رفت و خوابید روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز کرده است. مرد تازه متوجه شد که آن روز٬ روز تولدش است و دخترش زرورق ها را برای هدیه تولدش مصرف کرده است. او با شرمندگی دخترش را بوسید و جعبه را از او گرفت و درب جعبه را باز کرد اما با کمال تعجب دید که جعبه خالی است. مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که جعبه ی خالی هدیه نیست و باید چیزی درون آن قرار داده می شد. اما دخترک با تعجب به پدر خیره شد و به او گفت که نزدیک به هزار تا بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا پدر هر وقت دلتنگ شود با بازکردن جعبه یکی از بوسه ها را مصرف کند. به نظر من داستان جالبی بود چرا ما آدم بزرگا همش به ظاهر قضیه نگاه می کنیم چرا فکر نمی کنیم ممکنه کار طرف مقابل یه معنی دیگه غیر از اونچه خودمون فکر می کنیم داره ٬ داشته باشه. نظر شما چیه؟ نوشته شده توسط ندا تاریخ یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 20:32 |+|
باز در چهره خاموش خیال خنده زد چشم گناه آموزت باز من ماندم و در غربت دل حسرت بوسه هستی سوزت باز من ماندم و یک مشت هوس، باز من ماندم و یک مشت امید یاد آن پرتو سوزنده عشق که ز چشمت به دل من تابید باز در خلوت من دست خیال، صورت شاد ترا نقش نمود بر لبانت هوس مستی ریخت، در نگاهت عطش طوفان بود یاد آنشب که ترا دیدم و گفت دل من با دلت افسانه عشق چشم من دید در آن چشم سیاه، نگهی تشنه و دیوانه عشق یاد آن بوسه که هنگام وداع بر لبم شعله حسرت افروخت یاد آن خنده بیرنگ و خموش که سراپای وجودم را سوخت رفتی و دل من ماند بجای، عشقی آلوده به نومیدی و درد نگهی گمشده در پرده اشک، حسرتی یخ زده در خنده سرد آه، اگر باز بسویم آئی دیگر از کف ندهم آسانت ترسم این شعله سوزنده عشق، آخر آتش فکند بر جانم. نوشته شده توسط ندا تاریخ یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت 18:57 |+|
آري زندگي يعني همين زندگي يعني غروب لحظه ها زندگي یعنی هزاران آه دل زندگي يعني که بايد آب شد زندگي يعني که در درياي غم باید صبر کرد و غرق شد زندگي يعني نگاهي بر رخي زندگي يعني که تنها تر شدن زندگي يعني که عاشق تر شدن زندگي يعني که با خود بي ريا بي رياي بي رياي بي ريا زندگي يعني که عاشق بود و مرد زندگي يعني که بايد تا ابد چشم در راه يکي داد و نديد زندگي يعني که با اشک دو چشم ديده را بر هم نهيم و دل ... نوشته شده توسط ندا تاریخ شنبه چهارم فروردین 1386 و ساعت 0:12 |+|
سلام دوستان خوشحالم که دوباره می تونم بنویسم آخه این چند وقته خیلی سرم شلوغ بود و گرفتاری اونقدر زیاد بود که نتونستم بنویسم اما حالا سعی می کنم باشم در کنارتون دوستون دارم نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت دلی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد بدست طفلکی گستاخ و بازیگوش و او بگریزد پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را نوشته شده توسط ندا تاریخ چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت 20:52 |+|
باز امشب حرف ما را گوش كن آتشي را در دلم خاموش كن تا يه امشب در دست غم داشتي؟ همچو گلها ميل شبنم داشتي؟ هيچ مي داني كه بلبل مرد نيست روح واحساسات گل پژمرده نيست هيچ آيا ميل كافي داشتي كعبه اي بودي ، طوافي داشتي يا شنيدي از زبان لال من شرحه اي از درد و از احوال من وقت پرواز اين دلم در غم نشست شور و شوق زندگي در من شكست باز هم روحم رفيق ياس شد نا اميدي در تنم احساس شد باز غم بر فصل دل پاييز شد اشك از پيمانه ام لبريز شد اين دلم را هيچ كس ياري نكرد با دو چشمانم عزاداري نكرد عاشقي جرم نگاهم گشته بود دشت ها لبريز آهم گشته بود هر چه باشد دل به عطرش زنده است شور و شوق تا ابد پاينده است . نوشته شده توسط ندا تاریخ یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 13:20 |+|
خوب بچه ها ممنون که نظر داده بودین و بازم ممنون که انتقاد کرده بودین در جواب بعضی از بچه ها باید بگم که این شعر ها از من نیست از شاعرهای گمنامه البته بعضی هاش و دیگه اینکه من نه عاشقم و نه کسی عاشقه منه من فقط می خواستم یه وبلاگ درست کنم با سلیقه ی خودم به نظر شما اشکالی داره منتظر نظرات زیباتون هستم نوشته شده توسط ندا تاریخ یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 6:36 |+|
به که باید دل داد ؟ به که باید پیوست ؟ و به چشمان که باید خندید ؟ به نسیم گذرا٫ به گل اطلسی و یاس سفید یا به مهتاب خدا ؟ به که باید پیوست ؟ به عبور گل سرخ ٫ یا به تکرار نگاه یا به صدای نفس چلچله ها ٫ یا به یک برگ خزان دیده زرد ؟ به که باید دل داد ؟ به یکی مرد بزرگ ٫ یا به یک کودک شیطان شرور یا به یک نغمهً شاد ؟ به که باید پیوست ؟ به یکی رود زلال٫ یا به یک رشتهً پیچیدهً کوه یا به یک کوچ پر از عشق پرستوی قشنگ ؟ به که باید خندید ؟ به نگاه تر یک پروانه یا به یک شعلهً مستانهً شمع یا به یک روشنی تار دل دیوانه ؟ به باید دل داد ؟ به که باید پیوست نوشته شده توسط ندا تاریخ پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 و ساعت 22:57 |+|
من به خشنودی خود می نگرم و به اینکه نفس عشق چه حالی دارد؟ و به اینکه تو چرا با همه ی شوق مرا می خوانی و به یک قهر مرا می رانی؟ من به یکرنگی این آینه ها مشکوکم که مرا با همه ی سادگیم چون کلافی پر از گمراهی ، چون مترسک پر از ویرانی به هزاران گونه مثل هیچ نمایان کردند ، من در اینجا نفسم تنگ است بس که گرداگردم پر از دیوار است گر نبودی اینجا ، گر دلت با دل من ساده و یکرنگ نبود بی گمان غصه مرا می دزدید می سپردم به خزان در دو دستان توانای خزان می مردم بی تو دستم سرد است ، بی تو روحم چون موج بی قرار است دلم در تپش و در شور است ، با تو اما شادم تا تو هستی هستم . نوشته شده توسط ندا تاریخ پنجشنبه هشتم تیر 1385 و ساعت 10:36 |+|
خاک را تجربه کردن زیباست زندگی را ، مرگ را ، هذیان را و در اندیشه ی رخوتناکی که ازل را به ابد ،که جهان را به عدم غوطه خوردن زیباست شاید اینجا ، آنجا در پناه دودی که مه آلودترین روز جهان در پس اوست بتوان مرگی دید ، مرگی دید که شقایق ها هم ، گلها هم ، زندگی هم محو زیبایی بی حد و حسابش باشند و من آنروز چنین مرگی را به صد آغاز و به صد زیبایی و به هر آنچه که دوستش دارم نتوانم بخشید . نوشته شده توسط ندا تاریخ دوشنبه پنجم تیر 1385 و ساعت 9:54 |+|
|